پایان داستان ..

دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد میشود درحالیکه 
عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته است

آنطرفتر شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین (ع) می چرخد ونعره می زند که قطه ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید ، 
چشمش به دخترک می افتد
او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود.
از مقابل شمر میگذرد.
مقابل امام حسین(ع) می ایستد
قمقمه اش را مقابل او می گیرد و میگوید بیا آب بخور!!
شمشیر از دست شمر می افتد... و رجز خوانی اش قطع میشود.
دخترک میگوید: " بخور،برای تو آوردم" و برمی گردد.

دخترک رو به روی شمر (که حالا دیگر بر زمین زانو زده) می ایستد. 
چشمان دخترک پر از قطرات اشک شده و می لرزد.

توی چشم های شمر نگاه می کند و با بغض می گوید :
" بابا ، دیگه دوستت ندارم."

صدای هق هق مردم فضا را پر می کند 

/ 5 نظر / 22 بازدید
بوســــــــــتان رمــــــــــان

سلام دوست عزیز اگه علاقه به رمــــــــــان و کتــــــاب داری بهت پیشنهاد میکنم حتما به سایت من سر بزنی نظرت رو هم بگی خیلی خوشحال میشم عزیز

حقدوست

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] سلام دوست گرامي. شهادت امام حسين(ع) را خدمت شما تسليت عرض ميکنم. اميدوارم در اين ماه و در تمام عمر مورد عنايت حضرت امام حسين(ع) باشيد. خوشحال خواهم شد در کلبه خود در خدمت شما باشم. موفق و منصور باشيد. [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

عادل

ممنون شما هم لینک شدید